تبلیغات
وخدایی که در این نزدیکیست...

وخدایی که در این نزدیکیست...

شک نکن...

شک نکن؛
آینده ای خواهم ساخت که گذشته ام جلویش زانو بزند .
قرار نیست من هم دل کس دیگری را بسوزانم؛
 بر عکس کسی که وارد زندگی ام می شود راآنقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در
خوشبخت می کنم که حسرت هر روزی که جای او نیستی را خواهی خورد.



[ یکشنبه 4 خرداد 1393 ] [ 10:27 ب.ظ ] [ faezeh ] [ نظرات() ]


فرشته زمینی...

دندانم شکست...

برای سنگ ریزه ای که در غذایم بود.

دردم گرفت

نه برای دندانم

برای کم شدن سوی چشمان مادرم!!!



بهشت هم خشکسالیست...

این را از کف پای مادرم که ترک خورده بود فهمیدم!!!



[ شنبه 30 فروردین 1393 ] [ 04:02 ب.ظ ] [ faezeh ] [ نظرات() ]


تو را من چشم در راهم...

تو را من چشم در راهم همه هنگام ،نه چون نیما که می گوید شباهنگام...!

ای کاش می شد یک لحظه کائنات را متوقف کرد ، تا من با صدای بلند بگویم که

چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دلم برایت تنگ شده!

چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دوستت دارم!

وچقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر بی قرار بودنت هستم!

این روزهای آخر سال و چمدان سفر همه هوای تو را کرده اند، اما تو کجای این بی انتهایی؟!

بهترینم ! هرکجا هستی باش ، مرا همین بس که در هوای بودنت نفس می کشم.

نیمه ی گمشده ام نیستی که با نیمه ی دیگر به جستجویت برخیزم،

تو...تمام گمشده ی منی!



[ سه شنبه 27 اسفند 1392 ] [ 12:33 ب.ظ ] [ faezeh ] [ نظرات() ]


سکوتی از جنس تغییر...

سکوت همیشه نشانه ی رضایت نیست ،گاهی نشانه ی اعتماد است.

گاهی پشت سکوتت ،یک دنیا حرف است وقتی چشم هایت گویای همه چیز باشند.

گاهی سکوت می کنی ، چرا که باید انتخاب کنی!

گاهی سکوت می کنی چرا که باید تصمیم بگیری...!

گاهی سکوت می کنی اما...

فقط سکوت کافی نیست ، گاهی باید اعتماد کرد.

جایی که از روزگار و بازی هایش خسته ای!

جایی که سکوتت را با رضایتت گره می زنند!

جایی که نیاز داری کسی را دوست بداری!

جایی که کسی دوستت دارد و انتظار دارد که دوستش بداری!

باید به سرنوشت اعتماد کرد ...

باید تغییرات زندگی را قبول کرد .باید بپذیری که فقط برای خودت زندگی نمی کنی و نسبت به کسی که به خودت علاقه مندش کردی " تا ابد " مسؤلی.

**********************************************************************************************

بابت سکوت این دو ماه ،از همه ی دوستای گلم معذرت میخوام.شاید وقت نکردم پست جدید بذارم اما به همتون سر میزدم.



[ دوشنبه 14 بهمن 1392 ] [ 09:11 ق.ظ ] [ faezeh ] [ نظرات() ]


قصّه ی عادت ...

بهترینم! در هوایت نفس کشیدم و تو را محکوم کردم که هوایم را نداری!
تنها شاهد همه ی ثانیه های زندگی ام بودی و تو را به ندیدن و تنها شنونده ی حرف های مگویم بودی و تو را به نشنیدن محکوم کردم!
مرا ببخش که لحظه های تنهایی، خودم را میان زمین و آسمانت معلق دیدم؛ غافل از اینکه در آغوش تو آرام گرفته ام.
من به تکرار همیشه داشتنت عادت کردم ، اما تو رسم شکستن عادت را یادم دادی...
من تَرک می کنم عادت همیشه داشتنت را و امید دارم که تمام ثانیه های نفس کشیدنم را به پاس بودنت شکر گویم که مبادا دوباره...ُِ




"پادشاه در شب زمستانی در کاخ به یکی از نگهبان ها برخورد و به او گفت:سردت نیست؟!گفت:قربان عادت دارم.پادشاه گفت :می گویم برایت لباس گرم  بیاورند.پادشاه رفت و وعده اش را فراموش کرد.صبح جنازه نگهبان را پیدا کردند.روی دیوار نوشته بود:من به سرما عادت داشتم وعده ی لباس گرمت مرا از پای در آورد."

بهترینم ! من به زمینی شدن عادت کرده ام  و تو هم به خوب بودن ...
به لطف تو امید دارم چراکه نا امید کردن خصلت بهترین ها نیست...!


[ شنبه 23 آذر 1392 ] [ 06:48 ب.ظ ] [ faezeh ] [ نظرات() ]


چوپان ِدروغگوی ِتنها

چوپانی که در کتاب ها به دروغگو بودن متهم شد و حکمش عبرت تاریخ شدن بود!
چوپانی که برای همیشه آدم ِ بد ِ کودکیمان شد!
چوپانی که خودش بود و صحرا و گله و گرگ!
چوپانی که خوب بود، اما تنها بود !
یک چوپان ِخوب ِ تنها!!!
" تنهایی" که از گرگ ترسناک تر بود!
و همین" تنهایی" او را دروغگو کرد...!



[ سه شنبه 21 آبان 1392 ] [ 05:46 ب.ظ ] [ faezeh ] [ نظرات() ]


بازی نا برابر...

چه حال خوشی است حال این روزهایم...
دارم رجز می خوانم...
رجز می خوانم برای روزگاری که خسته نمی شود از سنگ اندازی هایش زیر چرخ زندگی ام!
حس جنگجوی یکه تازی را دارم که با روزگاری دست به گریبان است که از ابتدای خلقت آدم با ما سر ناسازگاری داشت و به بهانه ی سیبی ، زمینی شدنمان را برگ برنده ای برای خود ساخت !
عجب بی رحم است این روزگار!!!
چه سرنوشتی را سهم انسان کرد...!
مدام دوست داشتن کسی که دوستش داری و نمی داند ،و دیگری که تو را دوست دارد و تو نه؛این یکطرفه بودن را نمی خواهی و تا ابد تنها ماندن ما انسان ها و دوست داشتن های دوطرفه ای که در تاریخ افسانه شد!
اما من ایمان دارم که روزی همین روزگار مغلوبمان خواهد شد و خواهد دید که ما چطور با تاس های بد زندگی مان بهترین بازی را رغم خواهیم زد . لبخدهای ما بر ناکامی های زندگی سهم اوست از این بازی نا برابر....

 

روزگارا...!

روزگارا که چنین سخت به من می گیری

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند

لیک باور دارم، دلخوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد...



[ شنبه 27 مهر 1392 ] [ 03:26 ب.ظ ] [ faezeh ] [ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 6 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]