تبلیغات
وخدایی که در این نزدیکیست... - قصّه ی عادت ...

وخدایی که در این نزدیکیست...

قصّه ی عادت ...

بهترینم! در هوایت نفس کشیدم و تو را محکوم کردم که هوایم را نداری!
تنها شاهد همه ی ثانیه های زندگی ام بودی و تو را به ندیدن و تنها شنونده ی حرف های مگویم بودی و تو را به نشنیدن محکوم کردم!
مرا ببخش که لحظه های تنهایی، خودم را میان زمین و آسمانت معلق دیدم؛ غافل از اینکه در آغوش تو آرام گرفته ام.
من به تکرار همیشه داشتنت عادت کردم ، اما تو رسم شکستن عادت را یادم دادی...
من تَرک می کنم عادت همیشه داشتنت را و امید دارم که تمام ثانیه های نفس کشیدنم را به پاس بودنت شکر گویم که مبادا دوباره...ُِ




"پادشاه در شب زمستانی در کاخ به یکی از نگهبان ها برخورد و به او گفت:سردت نیست؟!گفت:قربان عادت دارم.پادشاه گفت :می گویم برایت لباس گرم  بیاورند.پادشاه رفت و وعده اش را فراموش کرد.صبح جنازه نگهبان را پیدا کردند.روی دیوار نوشته بود:من به سرما عادت داشتم وعده ی لباس گرمت مرا از پای در آورد."

بهترینم ! من به زمینی شدن عادت کرده ام  و تو هم به خوب بودن ...
به لطف تو امید دارم چراکه نا امید کردن خصلت بهترین ها نیست...!


[ شنبه 23 آذر 1392 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ faezeh ] [ نظرات() ]