تبلیغات
وخدایی که در این نزدیکیست... - خدایا ...سال نو بر شما و فرشته ها مبارک

وخدایی که در این نزدیکیست...

خدایا ...سال نو بر شما و فرشته ها مبارک

آخرین شب سال بود. دانه های برف به شیشه پنجره می خورد. به طرف اتاق پسرکوچولوی هفت ساله ام رفتم تا مطمئن شوم پتو را از روی خودش کنار نزده. وارد اتاق که شدم ناگهان نگاهم به نامه ای افتاد که درست پایین تخت پسرم قرار داشت. کنجکاو شدم تا ببینم نامه را برای چه کسی نوشته. آن را برداشتم و ازاتاق بیرون آمدم. نامه برای خدا نوشته شده بود و پسرم این طور شروع کرده بود:

" سلام خدای من!

خدای خوب و مهربان تمام بچه ها! فردا شب سال نو است . روزعید بزرگترها به  بچه ها هدیه می دهند. اما خدای مهربان، من می خواهم امشب شما زودترازهمه به من وهمه مردم روی زمین هدیه بدهی . لطفا به من یک ماشین یا قطارکنترلی هدیه بده. من فقط آن را برای بازی نمی خواهم  بلکه چون صدای بلندی دارد، وقتی روشن باشد کمترصدای جروبحث های مادرو پدرم را می شنوم . من هر دو نفرشان را دوستدارم  و وقتی با هم دعوا می کنند نمی دانم باید چکارکنم. پدرم مدتهاست خیلی کار می کند، مادرم می گوید " ما به پول قلمبه احتیاجی نداریم به یک جفت چشم برای دیدن و یک قلب مهربان برای دوست داشتن نیازمندیم."

ای خدای من،  نمی فهمم منظورمادرم از این حرف ها چیست، اما به او یک جفت چشم برای دیدن و یک قلب مهربان برای دوست داشتن هدیه بده. من خوب می دام که پدرم نابینا نیست و تازه یک قلب مهربان هم درسینه دارد. چون همیشه موقع بحث با مادرم  به او می گوید " آرام باش بچه خواب ست با فریادهایت بچه را می ترسانی". به پدرم خواندن ساعت را یاد بده  این می تواند بهترین هدیه برای او باشد. اگرچه او رئیس شرکت است اما خواندن ساعت را بلد نیست. مثلا وقتی مادرم به می گوید ساعت هفت شب خانه باش، امشب تولد فرزندمان یا شب سال نو است  او ساعت ده  شب به خانه می آید، شک ندارم که او ساعت بلد نیست وبرای اینکه آبرویش نرود می گوید جلسه داشتم یا ترافیک بود! خداجان اگر امکان دارد از معجزه ات استفاده کن تا پدرم خواندن ساعت را یاد بگیرد چون او خیلی مغرور است و هرگز به مدرسه نخواهد رفت تا ساعت را ازخانم معلم یاد بگیرد."

همان طور که با چشم های پر از اشک نوشته های او را با غلط های املایی اش می خواندم عمیق ترین احساسات او را با تمام وجود درک می کردم. بقیه نامه این طور بود.

" خدای بزرگ ! پدربزرگ خیلی مهربان است با اینکه خیلی پیر است اما هرگز تولد وهدیه تولد مرا  فراموش نمی کند. من مادربزرگ را هرگز ندیده ام، او دلش برای مادربزرگ خیلی تنگ می شود. فردا شب عید است اجازه بده مادربزرگ یک ساعت بهشت را ترک کند و دراینجا ، کنار پدربزرگ بیاید چون پدربزرگ می گوید" تنها آرزویم این است که یک بار دیگر او را ببینم ." این می تواند بهترین هدیه برای او باشد. اما لطفا به دوستم هم یک پدر و مادر مهربان هدیه بده. او خیلی تنهاست. او پدری ندارد که به مادرش بگوید هیس داد نزن بچه خواب است ، یا مادری که برای او جشن تولد بگیرد. من مطمئنم هر کس پدر و مادر او شود به داشتن چنین پسری افتخار خواهد کرد. خدای مهربان من ! شما خوب می دانی من یک طوطی دارم که عاشق آن هستم، قول می دهم دربهار آن را به خاطر شما آزاد کنم . شما هم در سال نو به همه مردم روی زمین شادی هدیه بده.

سال نو بر شما و تمام فرشتگان آسمان مبارک، دوستت دارم."


              




[ جمعه 4 فروردین 1391 ] [ 03:26 ب.ظ ] [ faezeh ] [ comment() ]